Twitter | Search | |
Navid Shokrollahi Dec 15
۱/ حالا که به بهانهٔ مصاحبهٔ زهرا امیرابراهیمی، آن قصهٔ تاریک میانهٔ دهه ۸۰ بازخوانی می‌شود، باید این خاطره شخصی را جایی بگویم. همان روزها، خبرِ دیگری هم بود که نقل محافل شده بود و آن هم فرار ناگهانی شهرام جزایری از زندان بود و هرکس تعبیر و تفسیری از هر یک از دو ماجرا داشت.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۲/ آن روزها من دانش‌آموز دوم راهنمایی بودم و به‌تازگی از شیراز به تهران نقل مکان کرده بودم و فضای پایتخت و مدرسه و همکلاسی‌های جدید برایم غریب بود. دوستی نداشتم و در مدرسه تک افتاده بودم و متاسفانه از لهجهٔ قشنگم، که مثل حصاری میان من و اطرافیان قرار گرفته بود، خجالت می‌کشیدم.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۳/ چند روزی از انتشار آن فیلم گذشته بود و هرچند در مدرسهٔ ما دست‌به‌دست نمی‌شد، اما همه با آب و تاب از آن صحبت می‌کردند. از قضا آن هفته موضوع انشا آزادانه به خودمان واگذار شده بود و من مصمم بودم برای خروج از بن‌بستِ تنهایی، با نوشتن داستانی همه را هیجان‌زده کنم و به‌خنده بیندازم.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۴/ داستانم را شفاف به‌خاطر نمی‌آورم و اهمیت چندانی هم ندارد. صرفاً همینش مهم است و به خاطرم مانده که طبق ماجرای آن، امیرابراهیمی و جزایری با یکدیگر دست به یکی کرده بودند و چون در قصه هر دو «مجرم» بودند، طی تعقیب و گریزی مسلحانه از کشور فرار می‌کردند و آن‌سوی مرز به‌هم می‌پیوستند.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۵/ انشا را که سرِ کلاس خواندم، انگار کبریت به انبار باروت کشیده بودند. کلاس غلغله‌ای شد و همه به هیجان افتاده بودند. نعره می‌کشیدند و می‌خندیدند و فریاد می‌کردند. معلم هم به‌خنده‌ای بسنده کرد و تلاش کرد کلاس را آرام کند، پس تعریفی از نوشتهٔ من کرد و به درس خود ادامه داد.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۶/ زنگِ آخرِ فردای آن روز، زنگِ تاریخ و اجتماعی بود. معلمِ جوانی داشتیم که وقتی وارد کلاس شد چند دقیقه‌ای صبر کرد تا همهمه‌ها بخوابد و کلاس حالت رسمی به‌خود بگیرد. سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت. وقتی که آخرین زمزمه‌ها و پچ‌پچ‌ها هم خاموش شد، رو به تخته ایستاد و آرام پرسید:
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۷/ «بچه‌ها، به‌نظرتون چی می‌شه که مردم می‌رن همچین فیلمی رو نگاه می‌کنن؟» پچ‌پچ‌های خفته دوباره بیدار شد. بدل به زمزمه شد و میان همهٔ نیمکت‌ها منتشر شد و ظرف یک دقیقه کلاس به هوا رفت و هیاهویی شد. دوباره همان خنده‌ها و نعره‌ها، اما این بار درمقابل معلمی که تنها داشت تماشا می‌کرد.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۸/ چند دقیقه که گذشت، ناگهان در میان آن آشوب و غوغا اتفاقی عجیب رخ داد. اگر تا آن لحظه هرکس برای هزارمین بار داشت تلاش می‌کرد تا ماجرا را دستمایهٔ شوخی و تیکه و مزه‌پراکنی کند، کم‌کم چند نفر تلاش کردند توضیحی پیدا کنند تا به معلمی که شنوندهٔ محض بود ارائه دهند.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۹/ کم‌کم کلاس آرامش پیدا کرد و بحث جدی‌تر شد. حالا دیگر معلممان هم در گفت‌وگو مشارکت می‌کرد و به ما برای درک عواقب چنین پدیده‌ای ایده و راهنمایی می‌داد و کماکان تلاش می‌کرد تا در موضعِ موعظه‌گر و معلم اخلاق قرار نگیرد و هرچه هست را به درک و شعور خودمان واگذار کند.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi
۱۰/ در همان کلاس بود که به ما دانش‌آموزان فرصتی دست داد تا درک کنیم حریم خصوصی یعنی چه. اینکه در چنین موقعیتی چه کسی قربانی است و چه کسی مرتکب رفتار اشتباه می‌شود. چه‌کسی باید حمایت شود و چه رفتاری محکوم است. و عصرِ همان‌روز بود که من دوباره انشایی که نوشته بودم را خواندم
Reply Retweet Like More
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۱۱/ و با تمام این فکرها تنها شده بودم و از اینکه نادانسته دست‌اندرکارِ یک محاکمهٔ غیابی و صدالبته غلط بودم شرمزده بودم. هرچند که به‌واسطهٔ همان انشا حالا چند نفری بودند که مرا تحویل بگیرند و سر گپ و شوخی را با من باز کنند، اما می‌خواستم اتفاقی بیفتد تا آن نوشته فراموش شود.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۱۲/ و صدالبته که با وجود غم و اندوهی که این ماجرا برای من دارد، در حقّ خودِ ۱۲ ساله‌ام بی‌انصافی نمی‌کنم و حالا می‌فهمم که ما، به‌طور سیستماتیک، آموخته بودیم که در چنین موقعیتی برای قربانی حکم صادر کنیم و او را همردیف یک اختلاس‌گر یا کلاهبردار، «مجرم» فرض کنیم.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۱۳/ صحبت از این مسائل در اجتماعِ ما تابو بود (و شاید هنوز هم هست) و اغلب ما از این فرصت محروم بودیم تا در فرصتی فرض‌هایمان را زیر سوال ببریم و منصفانه به اطرافمان نگاه کنیم و به‌ناچار‌، همان چارچوب‌های کهنه و بی‌رحمانه و غلطِ خود را بازتولید می‌کردیم.
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @shokrollahin
۱۴/ این را هم ناگفته نگذارم که مدرسهٔ ما در حقّ آن معلمِ فهمیده‌ای که این بحث را برایمان پیش کشید کم نگذاشت. همان هفته مشاورِ ارزشی‌مسلک پایه‌مان، نطق‌های پرشوری در کلاس‌ها برپا کرد و موفق شد بچه‌ها را تحریک کند که به آن‌ها بقبولاند که فلانی «شعور ندارد چه‌چیزی را کجا بگوید»،
Reply Retweet Like
Navid Shokrollahi Dec 15
Replying to @HadiNili
۱۵/ و توانست از محبوبتی هم که داشت استفاده کند و جوری غائله را پیش ببرد که ظرف ۱۰ روز معلم اجتماعی اخراج شود. از آن مشاور دلواپس خبری ندارم، اما معلم اجتماعی‌مان، هادی نیلی، گویا ساکن واشنگتن شده است و خبرنگارِ «بی‌بی‌سی فارسی» است.
Reply Retweet Like
شين  شادمان Dec 15
Replying to @shokrollahin @HadiNili
من به حسم ایمان پیدا کردم😍به طرز عجیبی ایشون برام قابل احترام بودن نمیدونم چرا؟! حالا فهمیدم
Reply Retweet Like
هیچکس Dec 15
Replying to @shokrollahin
Reply Retweet Like
Mohammad sarrami Dec 16
Replying to @shokrollahin
احتمالا اون معلم ارزشی تون الان اصلاح طلب دو اتیشه شده و داره این جا و اونجا میتینگ میذاره برای انتخابات و از ازادی بیان دفاع میکنه
Reply Retweet Like
Ehsan Azizi Dec 15
Replying to @shokrollahin
عالی بود
Reply Retweet Like